تبليغاتX
یادداشتهای من

شازده کوچولو بیابان را پیمود و فقط به یک گل برخورد. یک گل با سه برگ، یک گل پرپری... . شازده کوچولو گفت: سلام. گل گفت: سلام. شازده کوچولو مودبانه پرسید: آدمها کجاند؟ گل که روزی عبور کاروانی را دیده بود گفت: آدمها؟ گمانم شش هفت تایی باشند. سالها پیش دیدمشان. ولی هیچ معلوم نیست که کجا بشود پیدایشان کرد. باد آنها را به این طرف و آن طرف می برد. ریشه ندارند و به دردسر می افتند.


قصه شازده کوچولو، در نوع خودش قصه جذاب و جالبیه. یک داستان با زبان کودکانه برای آدم بزرگها. دوست دارم فقط این کتاب رو بخونم، بدون اینکه به تفسیر و هدف نویسنده داستان فکر کنم. شخصیت ساده و بی آلایش شازده کوچولو، نا خودآگاه تو رو به دوران کودکیهای خودت میبره. دورانیکه در این دنیا همه چیز برات تازگی داشت و هنوز غبار غرور و زرق و برق پول، ثروت و شهرت برات بی معنی بود. زمانیکه تنها سرمایه زندگیت عشق به دانه لوبیایی بود که تو باغچه کاشته بودی و برای بزرگتر شدنش هر روز  کنار جوانه تازه بدوران رسیدش می نشستی و باهاش حرف می زدی و از اون مراقبت می کردی. درست مثل رسیدگی شازده کوچولو از گل یکی یک دونش. نکته جالب اینه که عده ای از علاقمندان این داستان، دوباره عینک بزرگترا رو بچشم زدند و به قول خودشون به نقد داستان پرداختند.  فکر می کنم بهتر اینه که  ما ابتدا کاملا در داستان زندگی کنیم. مطمنا پاکی داستانی مثل شازده کوچولو با آهنگ آسمانی درونش، قادره تاثیر مثبت خودشو بگذاره. خواندن این داستان مانند اینه که شما به موسیقی ملایم و آرامبخشی گوش میکنی و تنها و تنها باید از آن لذت ببری.


 آدما ریشه ندارند و باد اونها رو به این طرف و اون طرف میبره! این حرف گل اگر چه از روی آگاهی نبود اما حکایت از یک واقعیت در دنیای آدماست. البته فقط بعضی از انسانهای رویت شده در کره زمین نه همه اونها! اونهایی که هیچ مرام خاصی برای حرکت در این دنیایه هزار رنگ ندارند. اونهایی که باورهای ریشه داری ندارند تا اونها رو از دوراهی های تصمیم گیری به سمت درست هدایت کنه. و به خودمون عقل و دل و مرام و معرفتو بوسیدند و گذاشتند گوشه خونه و همینطور اونهایی که ریشه ای ندارند تا درخت افکارشونو از آسیب دیدن در تندبادهای روزگار محافظت کنه. داشتم فکر می کردم که کدوم باور نقش پر رنگتری داره و تاثیر گذارتره. بنظرم رسید باور تلاش برای شاد کردن دیگران و آدمایی که آفریدگار یکتای زیبایی در کنار ما قرار داده، اصیلتر از سایر باورهاست. 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط محمد |

داشتم فکر می کردم که بنویسم روز دخترای ایرونی، نه، دخترای گل ایرونی، نه،.... . آخر سر دیدم کلمه دختر خودش به اندازه کافی زیبا، لطیف و گویا هست. پس روز دختر مبارک. این مطلب هم در این روز تقدیم به همه دختران: هیچوقت اجازه نده کسی پیش تو بیاید و بهتر و خوشحال تر نرود. تجسم زنده خداوند باش:

  • محبت در چهره ات
  • محبت در چشمانت
  • محبت در لبخندت   (مادر ترزا)

+ نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط محمد |

یک قطار تندرو نورانی، که مثل رعد می غرید، از آنجا گذشت و اتاقک سوزنبان را به لرزه درآورد. شازده کوچولو گفت: اینها خیلی عجله دارند. دنبال چه هستند؟ پاسخ داد: خود راننده قطار هم نمی داند. یک قطار تندرو نورانی دیگر از جهت مخالف آمد و غرش کنان گذشت. شازده کوچولو پرسید: به همین زودی برگشتند؟... .سوزنبان گفت: این یک قطار دیگر است که دارد بر می گردد. پرسید: مگر آنجا که بودند راضی نبودند؟ سوزنبان گفت: آدم هیچ وقت آنجایی که هست راضی نیست.


وقتی این مطلب و می خوندم دیدم کاملا برای من صادقه. انسان با شتاب برای رسیدن به چیزی بهتر حرکت می کنه. دویدن برای زندگی بهتر. برای ایجاد احساس بهتر. برای اینکه لحظه ای از زندگیمون رضایت داشته باشیم. اما چیزی که جالبه اینه که رضایت در همهمه این دویدنها و استرسهای ناشی از اون گم میشه. و شاید روزی برسه که ببینیم فرصتی باقی نیست اما هنوز ما در حال دویدنیم برای یک احساس رضایت. یک احساس آرامش. گاهی فکر می کنم که باید از اساس بعضی از روشهای زندگیمو تغییر بدم. البته این شاید تنها مسئله من نباشه. تا اونجا که من دیدم این مشکل بیشتر آدماست. همانطور که سوزنبان گفت.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط محمد |