تبليغاتX
یادداشتهای من

طنز واقعی بیش از آنکه از سر بجوشد از دل بر می خیزد. تمسخر نیست، درونمایه آن محبت است. با خندیدن همراه نیست. بلکه خودش را در لبخندهای ملایمی جلوه گر می کند که بسیار ژرف ترند. (توماس کارلیل)

True homor springs not more from the head than from the heart. It is not contempt; it's essence is love. It's issues not in laughter, but in still smiles, which lie far deeper. (Thomas Carlye)


 من فکر کنم اگر یک دسته بندی خوب برای انواع لبخند انجام شده باشه، همین دسته بندیه. گاهی می خندیم و به دیگران محبت هدیه می کنیم و گاهی هم می خندیم و دل کسی رو میشکنیم. دنیای جالبیه. می تونیم هر طور خواستیم چهرمونو گریم کنیم. با رنگهای مختلف. با رنگ صورتی لبخند سرشار ار محبت، با رنگ بنفش لبخند برآمده از تمسخر و نیز با رنگ سفید بدون لبخند. چه خوب میشد که هر زمان که به بررسی هر سکانس از فیلم زندگیمون می پرداختند، اون سکانس یک اسکار بخاطر کارگردانی و بازیگری خوبش دریافت می کرد. خیلی سخت و دشوار بنظر می رسه. و تا اندازه ای رویایی. اما فکر کردن بهش، یکم به زندگیمون جهت می ده. لبخند از جمله سکانسهای زندگیه که خیلی ها بیشتر بهش توجه می کنند.

+ نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط محمد |

شازده کوچولو گفت: من روی چه سیاره ای پایین آمده ام؟ مار جواب داد: روی زمین در آفریقا. پرسید: عجب، پس روی زمین کسی نیست؟ مار گفت: این جا بیابان است. در بیابان کسی نیست. زمین بزرگ است. ... . سرانجام شازده کوچولو گفت: آدمها کجاند؟ در بیابان، آدم احساس تنهایی می کند... . مار گفت: پیش آدمها هم احساس تنهایی می کند.


گاهی فکر می کنم که اگر آدم روی زمین کاملا تنها بود و هیچکسه دیگه کنارش نبود، چقدر دنیا براش ترسناک میشد. آدم چقدر احساس تنهایی می کرد. دیگه کسی نبود که باهاش دردل کنی. کسی نبود که وقت دیدن بهت لبخند بزنه و تو بهش محبت کنی. دوستی نبود که باهاش گپی بزنی و از همه جا و همه کس برای هم تعریف کنید. دیگه تیم فوتبال هم حتی نبود، که به انتظار برد تیم محبوبت بی دلیل شاد باشی. کلا تو بودی و درخت و سنگ و پرندگان و چرندگان اطرافت. اونوقت یکم شبیه شازده کوچولو میشدی تو سیارش. خیلی دلم می گرفت اگه دنیا اینطوری می شد. خدا را شکر، دنیا اینطوری نیست. کلی آدمای جور واجور دور ما هستند، و خیلی کلا اوضاع بهتره! اما حقیقت اینه که آدما امروزه، حتی تو جمع هم گاهی تنهاند. حتی با این همه رفیق و همکار. گاهی واقعا احساس می کنی تو شلوغترین جمع هم تنهایی. کسی نیست که با هم یکی باشید. برای تو افکار و احساسات و همه باورهای اون، آینه ذهن و دل تو باشه و برای اون هم همینطور، نه اینکه اصلا دیگه نیست، فقط ظاهرا بندرت اتفاق میفته.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط محمد |