تبليغاتX
یادداشتهای من

میگند ۱۳ عدد نحسه، میگید نه! ۱۳ سال بیل گیتس (Bill Gates) بعنوان ثروتمندترین مرد جهان شناخته میشد. اما امسال در آخرین لیست ارائه شده توسط سایت www.forbes.com به جایگاه سوم تنزل کرد. البته نگران نباشید، تفاوت بین سه نفر اول زیاد نیست. در حد ۴ میلیون، نه، میلیارد، نه ببخشید، بیلیون دلاره! در کل اختلاف بین اونها در مقایسه با هم زیاد نیست. اما همین تفاوت، ظاهرا در حد یکی دو دهه درآمد نفتی کشور ما میشه! بذار اول اسامی این سه ستاره پولدار رو بیارم. اولی آقای وارن بافت (Warren Buffet) با سرمایه حدود 62 بیلیون دلاره! دومی آقای کارلوس اسلیم هلا (Carlos Slim Helu) با سرمایه ای تو مایه های 60 بیلیون دلار و آخری هم بیلی خودمونه با سرمایه ای در حدود 58 بیلیون دلار.

 این خبر رو که خوندم یکم خیالاتی شدم! بگذریم که مشتاق هم شدم زندگینامشون رو پیدا کنم و بخونم. جالبه بهرحال. آدمای متفاوتیند. اما خیالات من! واقعا اگه جای هر یک از این جنابانه پولدار بودم زندگیم چه شکلی میشد؟ و اصلا با زندگی الانم چقدر فرق میکرد؟! پیداست که پولداری هم مراتب داره. از پس انداز  هزار تومان یه کوچولو تا سرمایه یه کارمند که اگه شانس اورده باشه برا خودش یه خونه دست و پا کرده. بعدشم سرمایه استاد دانشگاه، کارخونه دار، بازیگر معروف سینما، فوتبالیست، تاجر خفن و برو تا برسی به جناب بافت. جالبه تو این طیف صفر تا بافت، هر کس یه جا قرار گرفته. حالا هر کس نسبت به اینوریا پولدارتر و نسبت به اونوریا فقیرتره. پس برا هرکس یه پله بالاتر برا پیشرفت هست. اما بافت بنده خدا چیکار کنه؟! آخه بالای خودش کسیو نداره. فکر کنم احتمالا یخورده سرخورده شه! احتمالا بعدشم افسرده میشه و بعدش رو دیگه نمی دونم. اما من حداقل کلی کیلومتر سال نوری راه بالای سر خودم دارم! پس تا دلت بخواد انگیزه دارم که تلاش کنم و یه روزی کرسیه جناب بافت رو از آن خودم کنم. احتمالا بعدش عکس منو اینجا کنار بیلی جون میبینید! البته نه، حقیقتش تا اون بالاها راه خیلی زیاده. یه چیز تو مایه های صفر تا مثبت بینهایت. اصلا ولش کن. ما به اینی که داریم راضییم! از اینجاست که قناعت پایه و اساسش شکل میگیره! بابا نمیشه دیگه، ولش کن!

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط محمد |

  نمی دونم چرا اینقدر آدما سعی می کنند، دیگران و آدمای دورو برشونو متقاعد کنند. به اونها بقبولانند که بابا این حرف درسته و اون کار نادرست. اگر بخوام آدما رو از نظر متقاعد شدن دسته بندی کنم، فکر کنم دو دسته کلی بشند. گروه اول از قبل تصمیمشون و گرفتند و دیگه حاضر نیستند هیچ حرف دیگه ای رو بشنوند. آدمای این گروه اگر هم ظاهرا چهره منطقی بخودشون بگیرند و به حرفات گوش بدند، در اصل دارند تو دلشون حرف خودشون رو تکرار می کنند و دنبال یه اشکال حتی شده املایی می گردند که بگند دیدی اشتباه کردی و حق با من بود. اما دسته دیگه اونایی هستند که می خواند واقعا ببینند اشتباه می کنند یا نه. حرف درست چیه، حق با کیه. این آدما حاضرند از حرفشون برگردند اگر ببینند که حرفات منطقیه. با آدمای این گروه میشه صحبت کرد و به نتیجه رسید.

اما مدتیه که حاضر نیستم با هیچکس حتی افراد گروه دوم بحث کنم. احساس می کنم کار درست اینه که نظرت رو بگی و رد بشی. و بعد نظاره کنی که طرفت چه تصمیمی میگیره. ذهن افراد دورو بر ما با قالبهای خاصی شکل گرفته و در همون قالب هم فکر میکنند، تصمیم می گیرند و تجزیه تحلیل می کنند. و این چیزیه که ما نمی تونیم عوضش کنیم. اونها با عینک خاصی به دورو برشون نگاه میکنند و این عینکو نمیشه برداشت. ممکنه تو استدلال کنی ولی فقط باید امیدوار باشی که اون از بالای عینکش بهت نگاه کنه و رنگ آبی عینکش مانع نشه که رنگ طلایی حرفت، سیاه بنظر بیاد. تا اندازه ای نا امید کننده است! برای همینه که معتقدم نباید تلاش کنی کسی رو متقاعد کنی. فقط باید نظرت رو در کنار دلایلت بگی. شاید جرقه ای زده شد و حرفت مقبول افتاد.

+ نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط محمد |

آن وقت من درباره حوادث جنگل خیلی فکر کردم و بعد توانستم با یک مداد رنگی اولین طرحم را بکشم طرح شماره یک. آن طرح این جور بود: 

شاهکارم را به آدم بزرگها نشان دادم و پرسیدم: از این تصویر می ترسید؟ آنها گفتند: مگر کلاه ترس دارد؟ طرح من که تصویر کلاه نبود. تصویر مار بوآ بود که داشت فیل هضم می کرد. آن وقت من اندرون مار بوآ را کشیدم تا آدم بزرگها بتوانند بفهمند. آخر به آنها باید همیشه توضیح داد تا بفهمند. طرح شماره دو من این جور بود:

 

... من پیش آدم بزرگها زیاد بوده ام و آنها را از خیلی نزدیک دیده ام. ولی نظرم درباره آنها چندان فرقی نکرده است. هر وقت به یکی از آنها بر می خوردم که بنظر کمی تیزبین می آمد با طرح شماره یک که همیشه پیش خود نگه داشته ام امتحانش می کردم. ... ولی او همیشه می گفت: این کلاه است. آن وقت دیگر با او نه از مارهای بوآ حرف میزدم و نه از جنگلهای کهن و نه از ستاره ها. بلکه خودم را هم سطح او می کردم و از بازی بریج و گلف و سیاست و کراوات می گفتم. و آن آدم بزرگ از اینکه با مرد معقولی مثل من آشنا شده بود خوشحال می شد.


 زمانی که دوران کودکی رو طی می کنیم، نگاه ما به دنیا، نگاه آلیس در سرزمین عجایبه. همه چیز برای ما جدید و جالبه. هنوز به ما یاد ندادند که این چیزای دور و اطرافت کاملا طبیعیه و هیچ جای تعجب نداره. به ما یاد ندادند که اگر سیبی از بالای درختی پایین میفته، یک اتفاق کاملا عادی و معمولیست. اون موقع نیاز نیست از خودمون بپرسیم چرا سیب بالایی نمیره؟ اصلا اون موقع با این سوالات یکم شبیه دیوونه ها میشیم. یک جور دیگه بهمون نگاه می کنند. نگاه عاقلان در سفیه که این چه سوال بی ربطیه که می پرسی! در دوران آموزش برای یادگیری آداب بزرگ شدن، کم کم یاد می گیریم که جدی باشیم. دیگه سوالات خوب بپرسیم، از سیاست و اقتصاد حرف بزنیم. از همه جا و همه چیز که تو کتابها نوشته شده و مهم ترین مسائل دنیاست. اما چه حیف که یادمون رفته، حکایت آدم روی کره زمین، حکایت آلیس در سرزمین عجایبه. دنیایی سراسر از اتفاقات جالب و هیجان انگیز. دنیای عجیب پر از درخت و ستاره و سیاره. دنیای پر از آب و سنگ وخاک و دنیای پر از موجودات عجیبی بنام انسان.

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط محمد |