تبليغاتX
یادداشتهای من

گاهی مینویسیم، چون دیگرانی هستند که منتظرند. و در انتظار خواندن مطلبی دیگر.

گاهی مینویسیم، چون کسی در انتظار دیدن چهره زیبای کلمات توست. تا آرامش را در کلماتت جستجو کند.

گاهی مینویسیم چون اگر ننویسیم، دیگر طرفداری نخواهیم داشت. و باید کرکره وبلاگ بی زرق و برق خود را پایین بکشیم.

گاهی مینویسیم، چون باید بنویسیم. باید خود را سبک کنیم. باید دل را از بند کلمات راحت کنیم. باید ندای دل را فریاد کنیم.  آری باید!

+ نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط محمد |

زندگی مثل یه جادست. ما آدما در این جاده به قدم زدن مشغولیم و در این مسیر از کنار کلبه های رنگارنگی رد میشیم. آدمای این کلبه ها خیلی متفاوتند. بعضیهاشون کنار پنجره نشستند و وقتی تو رو میبینند برات دست تکون میدند و با یه لبخند هم بدرقت میکنند. بعضیهام باید تنها امیدوار باشی که که به طرفت سنگی پرت نکنند و اگر هم هوس چنین کاری کردند باید اونقدر مهارت داشته باشی که مثل یه چریک خودت رو نجات بدی! یه سری هم که مثل شلغم بی تفاوتند و اصلا هیچ واکنشی نشون نمیدند! دسته دیگه هم متفکرانه به گذر روزگار نگاه میکنند و تو رو هم مثل جک و جونورایه دیگه دنیا، کنار درخت و گربه و سنگ تحلیل می کنند!

 بگذریم. اصلا نمیدونم چرا صحبت به اینجا کشید. میخواستم راجع به احساس و عشق و اینچیزا بنویسیم. اما عشق! تو همین مسیر که داری آواز خوان راه میری و برا خودت گذران عمر میکنی، یکی از آدمای کنار جاده بدجور چشتو میگیره و نگات به نگاهش قفل میشه و اصطلاحا عاشق میشی! میای از کنارش رد شی این دله حالا مگه میگذاره. اونجا یه لنگر میندازه به این بزرگی! بعدشم بد لج میکنه و هی پاش و تو سینت میکوبه که یالا میخوام!

تو این شرایط آدما به روشهای مختلف شرایط رو تجزیه و تحلیل میکنند و رفتارهای مختلف از خودشون نشون میدند! اگر از جزئیات بگذریم یه عده کارشون به دوستی و رفاقت و در آخر ازدواج ختم میشه و یه عده هم با سلاح منطق و دلیل، هر جوری هست خودشون رو از این شرایط اصطلاحا نجات میدند! البته خب از اونجا که دل خیلی پافشاری میکنه اون قسمتی که لنگر انداخته از قلب جدا میشه و دیگه بای بای!

بله، آدم قصه ما ادامه مسیر میده اما امان از دست این علامت دادنهای مکرر دل! هی آلارم میده که من یه جا گیرم و نمیخوام بیام، اما تو با منطق عقل و خرد، بهش میقبولانی یا دیگران بهش میقبولانند که خوشگل لجوج، الان شرایط مناسب نیست و در آخر تو با موفقیت ازش دور میشی و طرفم احتمالا ازدواج میکنه و بعدش هم خیال همه راحت میشه!

میری و میری تا میرسی به یه آدم دیگه با همون ویژگیهایی که تو رو مسحور میکنه، البته یکم کمتر. و باز دل اصرار و اصرار که من میخوام پیش این معشوقه بمونم و مرا دیگر حال آمدن با تو نیست! و باز روز از نو روزی از نو! اما به هر سختی هست یا حالا تو میخوای بمونی اون نمیخواد یا باز شرایط جور نیست و از این چیزا، تو یه تیکه دیگه از قلبت رو که گیر کرده جدا میکنی و رد میشی!

نمیدونم این داستان تا کی ادامه داره! اما فقط یه آرزو دارم که این آدم قصه ما، ظرفیت عشق و احساسش تموم نشه. و دیگه همش به عشقهای قبلی فکر نکنه. و اینقدر خوش شانس باشه که عشق آخرش اونقدر جاذبه پر رنگی داشته باشه که تکه تکه های قلبش رو از جاهای دیگه یکجا جمع کنه! و یه عشق بی عیب و نقص بسازه. امیدوارم. فقط امیدوارم. همین!

+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط محمد |