تبليغاتX
یادداشتهای من

آن وقت من درباره حوادث جنگل خیلی فکر کردم و بعد توانستم با یک مداد رنگی اولین طرحم را بکشم طرح شماره یک. آن طرح این جور بود: 

شاهکارم را به آدم بزرگها نشان دادم و پرسیدم: از این تصویر می ترسید؟ آنها گفتند: مگر کلاه ترس دارد؟ طرح من که تصویر کلاه نبود. تصویر مار بوآ بود که داشت فیل هضم می کرد. آن وقت من اندرون مار بوآ را کشیدم تا آدم بزرگها بتوانند بفهمند. آخر به آنها باید همیشه توضیح داد تا بفهمند. طرح شماره دو من این جور بود:

 

... من پیش آدم بزرگها زیاد بوده ام و آنها را از خیلی نزدیک دیده ام. ولی نظرم درباره آنها چندان فرقی نکرده است. هر وقت به یکی از آنها بر می خوردم که بنظر کمی تیزبین می آمد با طرح شماره یک که همیشه پیش خود نگه داشته ام امتحانش می کردم. ... ولی او همیشه می گفت: این کلاه است. آن وقت دیگر با او نه از مارهای بوآ حرف میزدم و نه از جنگلهای کهن و نه از ستاره ها. بلکه خودم را هم سطح او می کردم و از بازی بریج و گلف و سیاست و کراوات می گفتم. و آن آدم بزرگ از اینکه با مرد معقولی مثل من آشنا شده بود خوشحال می شد.


 زمانی که دوران کودکی رو طی می کنیم، نگاه ما به دنیا، نگاه آلیس در سرزمین عجایبه. همه چیز برای ما جدید و جالبه. هنوز به ما یاد ندادند که این چیزای دور و اطرافت کاملا طبیعیه و هیچ جای تعجب نداره. به ما یاد ندادند که اگر سیبی از بالای درختی پایین میفته، یک اتفاق کاملا عادی و معمولیست. اون موقع نیاز نیست از خودمون بپرسیم چرا سیب بالایی نمیره؟ اصلا اون موقع با این سوالات یکم شبیه دیوونه ها میشیم. یک جور دیگه بهمون نگاه می کنند. نگاه عاقلان در سفیه که این چه سوال بی ربطیه که می پرسی! در دوران آموزش برای یادگیری آداب بزرگ شدن، کم کم یاد می گیریم که جدی باشیم. دیگه سوالات خوب بپرسیم، از سیاست و اقتصاد حرف بزنیم. از همه جا و همه چیز که تو کتابها نوشته شده و مهم ترین مسائل دنیاست. اما چه حیف که یادمون رفته، حکایت آدم روی کره زمین، حکایت آلیس در سرزمین عجایبه. دنیایی سراسر از اتفاقات جالب و هیجان انگیز. دنیای عجیب پر از درخت و ستاره و سیاره. دنیای پر از آب و سنگ وخاک و دنیای پر از موجودات عجیبی بنام انسان.

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط محمد |

شازده کوچولو گفت: من روی چه سیاره ای پایین آمده ام؟ مار جواب داد: روی زمین در آفریقا. پرسید: عجب، پس روی زمین کسی نیست؟ مار گفت: این جا بیابان است. در بیابان کسی نیست. زمین بزرگ است. ... . سرانجام شازده کوچولو گفت: آدمها کجاند؟ در بیابان، آدم احساس تنهایی می کند... . مار گفت: پیش آدمها هم احساس تنهایی می کند.


گاهی فکر می کنم که اگر آدم روی زمین کاملا تنها بود و هیچکسه دیگه کنارش نبود، چقدر دنیا براش ترسناک میشد. آدم چقدر احساس تنهایی می کرد. دیگه کسی نبود که باهاش دردل کنی. کسی نبود که وقت دیدن بهت لبخند بزنه و تو بهش محبت کنی. دوستی نبود که باهاش گپی بزنی و از همه جا و همه کس برای هم تعریف کنید. دیگه تیم فوتبال هم حتی نبود، که به انتظار برد تیم محبوبت بی دلیل شاد باشی. کلا تو بودی و درخت و سنگ و پرندگان و چرندگان اطرافت. اونوقت یکم شبیه شازده کوچولو میشدی تو سیارش. خیلی دلم می گرفت اگه دنیا اینطوری می شد. خدا را شکر، دنیا اینطوری نیست. کلی آدمای جور واجور دور ما هستند، و خیلی کلا اوضاع بهتره! اما حقیقت اینه که آدما امروزه، حتی تو جمع هم گاهی تنهاند. حتی با این همه رفیق و همکار. گاهی واقعا احساس می کنی تو شلوغترین جمع هم تنهایی. کسی نیست که با هم یکی باشید. برای تو افکار و احساسات و همه باورهای اون، آینه ذهن و دل تو باشه و برای اون هم همینطور، نه اینکه اصلا دیگه نیست، فقط ظاهرا بندرت اتفاق میفته.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط محمد |

شازده کوچولو بیابان را پیمود و فقط به یک گل برخورد. یک گل با سه برگ، یک گل پرپری... . شازده کوچولو گفت: سلام. گل گفت: سلام. شازده کوچولو مودبانه پرسید: آدمها کجاند؟ گل که روزی عبور کاروانی را دیده بود گفت: آدمها؟ گمانم شش هفت تایی باشند. سالها پیش دیدمشان. ولی هیچ معلوم نیست که کجا بشود پیدایشان کرد. باد آنها را به این طرف و آن طرف می برد. ریشه ندارند و به دردسر می افتند.


قصه شازده کوچولو، در نوع خودش قصه جذاب و جالبیه. یک داستان با زبان کودکانه برای آدم بزرگها. دوست دارم فقط این کتاب رو بخونم، بدون اینکه به تفسیر و هدف نویسنده داستان فکر کنم. شخصیت ساده و بی آلایش شازده کوچولو، نا خودآگاه تو رو به دوران کودکیهای خودت میبره. دورانیکه در این دنیا همه چیز برات تازگی داشت و هنوز غبار غرور و زرق و برق پول، ثروت و شهرت برات بی معنی بود. زمانیکه تنها سرمایه زندگیت عشق به دانه لوبیایی بود که تو باغچه کاشته بودی و برای بزرگتر شدنش هر روز  کنار جوانه تازه بدوران رسیدش می نشستی و باهاش حرف می زدی و از اون مراقبت می کردی. درست مثل رسیدگی شازده کوچولو از گل یکی یک دونش. نکته جالب اینه که عده ای از علاقمندان این داستان، دوباره عینک بزرگترا رو بچشم زدند و به قول خودشون به نقد داستان پرداختند.  فکر می کنم بهتر اینه که  ما ابتدا کاملا در داستان زندگی کنیم. مطمنا پاکی داستانی مثل شازده کوچولو با آهنگ آسمانی درونش، قادره تاثیر مثبت خودشو بگذاره. خواندن این داستان مانند اینه که شما به موسیقی ملایم و آرامبخشی گوش میکنی و تنها و تنها باید از آن لذت ببری.


 آدما ریشه ندارند و باد اونها رو به این طرف و اون طرف میبره! این حرف گل اگر چه از روی آگاهی نبود اما حکایت از یک واقعیت در دنیای آدماست. البته فقط بعضی از انسانهای رویت شده در کره زمین نه همه اونها! اونهایی که هیچ مرام خاصی برای حرکت در این دنیایه هزار رنگ ندارند. اونهایی که باورهای ریشه داری ندارند تا اونها رو از دوراهی های تصمیم گیری به سمت درست هدایت کنه. و به خودمون عقل و دل و مرام و معرفتو بوسیدند و گذاشتند گوشه خونه و همینطور اونهایی که ریشه ای ندارند تا درخت افکارشونو از آسیب دیدن در تندبادهای روزگار محافظت کنه. داشتم فکر می کردم که کدوم باور نقش پر رنگتری داره و تاثیر گذارتره. بنظرم رسید باور تلاش برای شاد کردن دیگران و آدمایی که آفریدگار یکتای زیبایی در کنار ما قرار داده، اصیلتر از سایر باورهاست. 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط محمد |

یک قطار تندرو نورانی، که مثل رعد می غرید، از آنجا گذشت و اتاقک سوزنبان را به لرزه درآورد. شازده کوچولو گفت: اینها خیلی عجله دارند. دنبال چه هستند؟ پاسخ داد: خود راننده قطار هم نمی داند. یک قطار تندرو نورانی دیگر از جهت مخالف آمد و غرش کنان گذشت. شازده کوچولو پرسید: به همین زودی برگشتند؟... .سوزنبان گفت: این یک قطار دیگر است که دارد بر می گردد. پرسید: مگر آنجا که بودند راضی نبودند؟ سوزنبان گفت: آدم هیچ وقت آنجایی که هست راضی نیست.


وقتی این مطلب و می خوندم دیدم کاملا برای من صادقه. انسان با شتاب برای رسیدن به چیزی بهتر حرکت می کنه. دویدن برای زندگی بهتر. برای ایجاد احساس بهتر. برای اینکه لحظه ای از زندگیمون رضایت داشته باشیم. اما چیزی که جالبه اینه که رضایت در همهمه این دویدنها و استرسهای ناشی از اون گم میشه. و شاید روزی برسه که ببینیم فرصتی باقی نیست اما هنوز ما در حال دویدنیم برای یک احساس رضایت. یک احساس آرامش. گاهی فکر می کنم که باید از اساس بعضی از روشهای زندگیمو تغییر بدم. البته این شاید تنها مسئله من نباشه. تا اونجا که من دیدم این مشکل بیشتر آدماست. همانطور که سوزنبان گفت.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط محمد |

شازده کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:این چیزی است که امروزه دارد فراموش می شود. یعنی پیوند بستن ... . اگر تو مرا اهلی کنی تو برای من یگانه جهان خواهی شد و من برای تو یگانه جهان خواهم شد ... .

شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم. یک گل هست...که گمانم مرا اهلی کرده باشد ... .


اینا یه بخشی از صحبتهای شازده کوچولو و روباهیه که به اون برخورده. آدما تو روابطشون با خیلی ها دوست می شند. با خیلی ها صمیمی می شند. اما حقیقت اینه که فقط بعضی ها رو اهلی می کنند. شازده کوچولو یه باغ دید با هزار تا گل قشنگ، اما فقط یک گل بود که اونو اهلی کرده بود.

 

+ نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط محمد |

کنار اینهمه هیاهوی پیشرفت و رسیدن به پول و دانش و شهرت و....، گاهی زیباترین صحنه های زندگی از دست می رند. در کنار دویدن برای پیشرفت علمی، خوندن زبان برای تحصیل در دانشگاههای معتبر و هزار تا کار دیگه، وقتی نگاه ساده انگارانه اما پر فلسفه شازده کوچولو رو می بینی، تازه یادت میاد که می تونی همه چیز داشته باشی. می تونی مشهور ترین باشی. می تونی ثروتمند ترین باشی، فقط باید نگاهت به دنیا یک نگاه ستاره دار باشه. نگاهی که با اون به دیگران یه دنیا عشق می تونی بدی و در دریای عشق و فهم و لذت شنا کنی.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط محمد |