زندگی مثل یه جادست. ما آدما در این جاده به قدم زدن مشغولیم و در این مسیر از کنار کلبه های رنگارنگی رد میشیم. آدمای این کلبه ها خیلی متفاوتند. بعضیهاشون کنار پنجره نشستند و وقتی تو رو میبینند برات دست تکون میدند و با یه لبخند هم بدرقت میکنند. بعضیهام باید تنها امیدوار باشی که که به طرفت سنگی پرت نکنند و اگر هم هوس چنین کاری کردند باید اونقدر مهارت داشته باشی که مثل یه چریک خودت رو نجات بدی! یه سری هم که مثل شلغم بی تفاوتند و اصلا هیچ واکنشی نشون نمیدند! دسته دیگه هم متفکرانه به گذر روزگار نگاه میکنند و تو رو هم مثل جک و جونورایه دیگه دنیا، کنار درخت و گربه و سنگ تحلیل می کنند!
بگذریم. اصلا نمیدونم چرا صحبت به اینجا کشید. میخواستم راجع به احساس و عشق و اینچیزا بنویسیم. اما عشق! تو همین مسیر که داری آواز خوان راه میری و برا خودت گذران عمر میکنی، یکی از آدمای کنار جاده بدجور چشتو میگیره و نگات به نگاهش قفل میشه و اصطلاحا عاشق میشی! میای از کنارش رد شی این دله حالا مگه میگذاره. اونجا یه لنگر میندازه به این بزرگی! بعدشم بد لج میکنه و هی پاش و تو سینت میکوبه که یالا میخوام!
تو این شرایط آدما به روشهای مختلف شرایط رو تجزیه و تحلیل میکنند و رفتارهای مختلف از خودشون نشون میدند! اگر از جزئیات بگذریم یه عده کارشون به دوستی و رفاقت و در آخر ازدواج ختم میشه و یه عده هم با سلاح منطق و دلیل، هر جوری هست خودشون رو از این شرایط اصطلاحا نجات میدند! البته خب از اونجا که دل خیلی پافشاری میکنه اون قسمتی که لنگر انداخته از قلب جدا میشه و دیگه بای بای!
بله، آدم قصه ما ادامه مسیر میده اما امان از دست این علامت دادنهای مکرر دل! هی آلارم میده که من یه جا گیرم و نمیخوام بیام، اما تو با منطق عقل و خرد، بهش میقبولانی یا دیگران بهش میقبولانند که خوشگل لجوج، الان شرایط مناسب نیست و در آخر تو با موفقیت ازش دور میشی و طرفم احتمالا ازدواج میکنه و بعدش هم خیال همه راحت میشه!
میری و میری تا میرسی به یه آدم دیگه با همون ویژگیهایی که تو رو مسحور میکنه، البته یکم کمتر. و باز دل اصرار و اصرار که من میخوام پیش این معشوقه بمونم و مرا دیگر حال آمدن با تو نیست! و باز روز از نو روزی از نو! اما به هر سختی هست یا حالا تو میخوای بمونی اون نمیخواد یا باز شرایط جور نیست و از این چیزا، تو یه تیکه دیگه از قلبت رو که گیر کرده جدا میکنی و رد میشی!
نمیدونم این داستان تا کی ادامه داره! اما فقط یه آرزو دارم که این آدم قصه ما، ظرفیت عشق و احساسش تموم نشه. و دیگه همش به عشقهای قبلی فکر نکنه. و اینقدر خوش شانس باشه که عشق آخرش اونقدر جاذبه پر رنگی داشته باشه که تکه تکه های قلبش رو از جاهای دیگه یکجا جمع کنه! و یه عشق بی عیب و نقص بسازه. امیدوارم. فقط امیدوارم. همین!
