تبليغاتX
یادداشتهای من

آب دوباره روشن شده بود، مثل اینکه صبح از راه رسیده بود. سر صبحی، مثل روزهای دیگه رفتم یه دوری تو رودخونه بزنم. حقیقتش آب مثل همیشه یکم سرد و گل آلود بود. تصمیم گرفتم برم رو سطح آب و مثل همیشه به درختها و گلهای کنار رودخونمون سلام کنم. بالا رفتن و ثابت وایستادن رو آب، یکم برام سخت بود. آخه آب جریان داشت و من هم کوچولو بودم. بالاخره رسیدم بالای رودخونه. واااای چه خبر بود اون بالا! بازم گلها داشتن با هم شعر میخوندند و شادی میکردند. اون بالا خیلی نشاط و شادابی بود!  خیلی دلم میخواست منم پیششون برم. ولی من که نمیتونستم! آخه من یه ماهی کوچولو بودم!

همین که این آرزو از دلم گذشت، یه فرشته کوچولو از وسط یه گل زیبا در حالیکه یه عصای جادویی بدست داشت، بیرون اومد. دور عصاش پر بود از ستاره های طلایی!  فرشته خیلی خوشگل و زیبا بود! و صورت مهربونی هم داشت. رو کرد به من و گفت کوچولو یک آرزو کن تا اونو برات براورده کنم.

خوب باید فکرامو میکردم! آخه معلوم نبود بازم فرصت آرزو کردن داشته باشم. یادم افتاد یه روزی پسربچه ای از جنس آدم این دورو بر میومد که  بلند بلند خیلی شاد و خوشحال میخندید. صبحها با گلها حرف میزد و توی آب کلی آبتنی میکرد! پسربچه شیطون حتی گاهی دنبال من هم تو آب میدوید. خیلی دوست داشتم یه پسر بچه باشم. برا همین از فرشته کوچولو خواستم که منو تبدیل به یه پسربچه کنه!

یه دفه ستاره ها دور عصا شروع کردن به چرخیدن و چرخیدن، که دیگه هیچی نفهمیدم! دیدم تو یه خونه هستم رو زمین. توی یه خونواده خوب بین آدما! الان دیگه بعد آدم شدن! خیلی فکرا دارم که میخوام انجام بدم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط محمد |