امروز هم بارون اومد. نمیدونم چرا هر موقع بارون میاد احساس خیلی خوبی دارم. دیدن بارش قطراتی که از بالای ابرها، خودشون آرام، رها می کنند و آزادانه به سمت زمین پایین میاند تا به همه چیز طراوت و شادابی ببخشند، حس خوبی رو ایجاد میکنه. قطراتی که تمام وجودشونو، شادمانه به دیگران میبخشند.
چه حس لطیفیه دیدن ریزش باران روی برگ درختان، چمنهای منتظر و گلهای دلفریب. که آغوش خودشونو باز کردند برای در آغوش گرفتنش. و چه زیباست وقتی در زیر این ریزش بینظیر، دست در دست با نسیم مستانه میرقصند. و تلاطمی از شکوه، زیبایی و لطافت را بنمایش میگذارند.
امروز دوباره با باران قدم زدم. دوباره احساس پاکی، لطافت و زیبایی رو، با باران تجربه کردم. دوباره در آغوش باران، عشق به همه موجودات رنگارنگ خدا رو تجربه کردم. و ... . و امروز هم با باران خوش گذشت!

از زبان یک دوست: هوا ابریه. منتظر گریه بیتابشم که اگه بیاد بهش آرزوهامو بگم. خوشحالم امروزم زنده ام تا بیقراریه آسمونو ببینم.
