تبليغاتX
یادداشتهای من

این همه عجله چرا؟! این همه نگرانی برای چیست؟ آینده خواهد آمد. آینده لحظه لحظه زندگی توست. هر لحظه بهترین باش. هر لحظه راحتتر از قبل باش. آنچنان راحت که گویی زندگی تنها بازی در لحظه هاست. این رسم دنیاست. اگر به او کم توجهی کنی با ناز و عشوه هر آنچه که از زیبایی در خود دارد، لخت و عریان در اختیارت قرار خواهد داد.


مدتی بود که ترجیح دادم نباشم. تا از تکرار بودنها رها شوم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط محمد |

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.

تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!

با تشکر از حماد عزیز که این ایمیل رو برام فرستاد. حیفم اومد شما نخونیدش. ظاهرا نویسنده متن شخصیست بنام "عرفان نظرآهاری"

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط محمد |

دورو بر ما پره از موجودات عجیب و غریب و جالب. آدما به دو دلیل تلاش کردن برای این موجودات جالبناک اسم بذارن: اول اینکه بتونند اونا رو صدا کنند. و دوم -که فکر کنم مهمترین دلیله- اینکه دیگه عجیب غریب بودن اونها رو فراموش کنند و موضوع رو کاملا عادی نشون بدند! مثلا اسم یکی از این جک و جونورا رو گذاشتند درخت! درخت چیزیست که از یک ذره ریز که دانه صداش میکنند، متولد میشه. دانه در درون یه گهواره، نه ببخشید یه خونه تنگ و تاریک اما لطیف و گرم بنام خاک قرار میگیره و کم کمک شروع میکنه به تغییرات عجیب غریب! یکم اول باد میکنه و بزرگتر میشه. بعد هم یه چیزکی ازش میزنه بیرون! همه آدما اولش بفکر فرو میرفتند. همانطور که اولین بار ماها تو درس علوم تجربی که برای دونه لوبیا دیدیم، داشتیم از تعجب شاخ درمی اوردیم! اما خب معلم خیلی زرنگ بود. برای اینکه خیال ما رو راحت کنه و تظاهر کنه که این یه امر کاملا طبیعیه سریع براش یه اسم قشنگ گذاشت: ریشه! البته اونم تقصیری نداره! به اونم یه آدم دیگه اینچیزا رو یاد داده. بعد ریشه، هی بزرگتر و بزرگتر میشه. طولش هی تغییر میکنه و از میون دونه های خاک، خیلی حسابشده، یواشکی و البته لاکپشتی حرکت میکنه.

ناگهان یه اتفاق عجیب دیگه هم میفته! یه چیزی از تو دانه تلاش میکنه بیاد بیرون از اون خونه تنگ و تاریک خاک. انگار طاقت تاریکی رو نداره. حوصلشم یکم سر رفته! خاک و میشکافه و حرکت میکنه به سمت بالا. تا اینکه یه روز صبح بالاخره کار خودشو میکنه و موفق میشه روز رو ببینه. و باز ما اسم براش انتخاب میکنیم. چه اسم خوشگلی! جوانه! راستش نمی دونم چطور یه دونه به اون کوچکی که نه می تونه حرف بزنه نه میتونه بخنده و نه میتونه حتی فکر کنه، همه اینکارا رو انجام میده! و چطور اینهمه چیزای دیگه ازش میان بیرون! کار به اینجا هم ختم نمیشه. جوونه بعد چند سال تبدیل به یک موجود خیلی خیلی بزرگ و صد البته زیبا میشه که خب مثل روال قبل برای اینکه عادی سازی کرده باشند، اسمشو گذاشتند درخت! سالهای سال میگذره و درخت داستان ما کلی بچه ازش آویزون میشه. مثل بچگیهای خودش و به اصطلاح میوه میده! مدتها کار درخت ما دیگه میشه همین. هر سال یک سیکل مشخص و البته متفاوت.  تا اینکه ... .

تا اینکه این درخت که دیگه ظاهران کارشو انجام داده و دیگه احساس میکنه... . راستش نمیدونم چی احساس میکنه! ولی حتما احساس لطیف و پر طراوتی داره تصمیم میگیره به خاکی که در آغوش اون بارور شده بود، برگرده. تا دوباره زمان درخت شدنش برسه! 


گاهی واقعا هیچ جوابی ندارم که هدف از این گردش عظیم در اطراف ما چیه؟ این حرکت مستمر. با این عجایب. حرکتی که نه فقط برای درخت داستان ما، که برای هر چیزی در اطراف ما بنوعی صادقه. حتی برای انسان! و گاهی فقط خودمو سعی میکنم قانع کنم. البته نه با دلیل. فقط با یک احساس. و اون اینکه، نیرویی هست بزرگ، هشیار و سراسر عشق. که تلاش کرده در این فضا دریایی شدن را به ما بیاموزه. و از ما خواسته که در این گردش، ثابت کنیم که شایسته زیباترینها و بهترینهاییم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط محمد |