مرا با فضاپیمایم به بیکرانه های فضا پرتاب کنید. آنجا که زمین با تمام وسعتش، غبار سرگردانی بیش نیست. تا در این فضای غبار آلود، دیگر شاهد آرزوهایی نباشم که فقط در مشتی سنگ و خاک خلاصه میشود.
مرا به فضا پرتاب کنید تا به زمین از آن بالاها بنگرم و این مردمک آبی زیبا را در اقیانوس سیاه چشم هستی، خوب تماشا کنم.
مرا به فضا پرتاب کنید تا راز ماه شدن را از ماه بپرسم تا بگویم به دلبرک های دنیا شیوه ماه گشتن را.
مرا به فضا پرتاب کنید تا از خورشید، راز عاشقی را بپرسم. و از آتش عشقی که به جانش افتاده سوال کنم. و از او بپرسم که چگونه دیگران را چنان شیفته خود کرد که صبح تا شام بدورش دیوانه وار میگردند و حاضر نیستند حتی لحظه ای این منظومه کوچک را رها کنند.
آری مرا در فضا گم کنید تا شاید در آن بیکرانگی زیبا، خودم را پیدا کنم.
![]()
باید بخاطر امتحانم بر میگشتم تهران و به سفر کوتاهم خاتمه میدادم. بلیطم گیرم نیامده بود. دیگه یا شانس و یا اقبال اومدم فرودگاه. یه تعداد دیگه هم مثل من بدون بلیط زودتر از من برا گرفتن بلیط صف کشیده بودند. اسم که نوشتیم شدم نفر هشتم. هواپیمای محترم نشست و نوبت صدور بلیط شد. نفر اول بلیطش رو گرفت. دومی هم گرفت، همینطور نفر بعد تا نوبت هفتمی شد. اونم بلیطش رو گرفت و رفت که سوار شه. منم کارت شناساییم رو دادم که بلیط منم صادر بشه که مسئول فروش پرواز گفت بلیط تموم شد! آخر شانس! شما بودید چه احساسی بهتون دست میداد. حتما الان میخواید بگید دیگه این قصه تا آخرش نقل بدشانسیه. اما نه عزیز. ادامه رو داشته باش.
داشتم دیگه بر میگشتم بیام خونه که یه بنده خدایی از مسافرا که کارت پروازش رو هم گرفته بود اومد جلو و گفت جناب من خانومم زنگ زده باید برگردم خونه. الان بلیطم رو کنسل میکنم شما بلیط بگیر! نمیدونید چقدر برا خانومش دعا کردم که شوهرش رو احضار کرده بود. بالاخره ما هم بلیط گرفتیم و تو هوای برف و کولاک راهی تهران شدیم.
بگذریم از اینکه هواپیما چی بود و پرواز چطور بود. خدا خواست و پرواز تو فرودگاه تهران راحت نشست. هوا طبق گفته مهماندار، صفر درجه سانتیگراد بود. ساعت ده شب. برف هم اومده بود و یه ده سانتی حداقل نشسته بود. اومدم ماشین دربست کنم دیدم کرایه رو بخاطر ریزش برف و سرمای بالا، آقایان سه برابر کردند. از خیر دربستی گذشتیم و کیف بدست راه افتادم تا ماشینی برا آزادی گیرم بیاد. اما هوا بس سرد و سوزناک. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که یه بنده خدایی که ماشین درست و حسابی هم داشت نگه داشت. گفتم آزادی؟! گفت هوا سرده میرسونمت. آقا ما سوار شدیم گرم صحبت که دیدیم مسیرمون هم یکیه! صبر کنید. هنوز به آخر قصه خوش شانسی اونشبم نرسیدیم.
بخاطر برف و شب عید، مسیر نیم ساعته، سه ساعت طول کشید! مدتها بود دوست داشتم با یک کسی همسن خودم که کاری رو خودش شروع کرده همصحبت بشم و از جزییات کارش بپرسم. اینکه کار رو چطور شروع کرده و ادامه میده و از این چیزا. و این خواسته هم اون شب براورده شد. همون بنده خدا که تقریبا همسن هم بودیم صاحب یک کارگاه و خط تولید بود که خودش راه انداخته بود و الان از تولیدکننده های نسبتا موفق بود. اونم با گردش مالی بالا. و جالب این که خودش طرح تولیدیش رو جستجو کرده بود و پس از بررسی آروم آروم شروع به راه اندازی خط تولید محصول کرده بود و الان خط تولید نسبتا خوبی داشت. خلاصه اون ترافیک سه ساعته سبب شد من کلی سوال ازش بپرسم و کلی اطلاعاتم بیشتر شد. اون شب، بر عکس مقدمه اولش، کاملا رو خط خوش شانسی بودم.

هواپیما رو دوست دارم چون در دستان پر مهر آسمان آسوده می نشیند.
هواپیما را دوست دارم چون بر فراز آرزوهای آدمی پرواز میکند.
و باز هواپیما رو دوست دارم چرا که در کلبه آرامش آسمان مینشیند و بر سنگفرشی از جنس ابر قدم میگذارد.
همان ابرهایی که از آرزوهای زمینی دل کنده اند و به آسایش و آرامش نیلی آسمان دست یافته اند. همان آسمانی که من و تو را را در آغوش گرم خود گرفته است تا هیچ شهابکی نتواند خاطر ما را آزرده کند. و همان شهابهایی که آسمان آنها را در آتش عشق خود میسوزاند تا تو باز آسوده بخندی و بخندانی. و از رنگ رنگ دنیا لذت ببری و به خنده های مهربانانه و دلبرانه عشق بورزی و در میان سرمستی عطر گلهای خوشبو، مستانه بخندی.
