امشب شب تولدمه. تو تمام عمرم این شب همیشه برام شب عجیبی بوده. احساس خاصی نسبت بهش دارم. آمیزه ای از غم و شادی. احساسی از شگفتی نسبت به آنچه پیرامونم میگذره. این شب رو مثل سالهای قبل تا سحر بیدارم. بیدارم و به آنچه دور و برم هست عمیقتر نگاه می کنم. به دنیایی که در اون پا گذاشتم. امشب بین آسمان و زمین معلقم. تا ساعاتی بعد یکسال دیگه به سالهای ورودم به این دنیای رنگ رنگ اضافه می شه.
یه جورایی امشب همه چیز برام متفاوته. انگار تازه به این سرزمین شگفتیها پا گذاشتم. انگار حتی هوا هم الان طراوت خاصی پیدا کرده. گمانم بازتاب احساسات پر رنگ درونمه که در آیینه دنیای بیرون رخ انداخته. امروز به آرزوهام فکر خواهم کرد و اونها را یکبار دیگه به هستی بخش زیبا خواهم سپرد.
